قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
421
تاريخ الفي ( فارسى )
اشتر قوم را به قتال بيرون آورد ، و زياد بن النضر را بر ميمنه امير كرد و شريح بن هانى را بر مسيره تعيين فرمود و خود در قلب قرار گرفت و آواز داد كه : اى اهل شام ! اينك حملهء مردان را آماده باشيد . و حمله كرد . در ميان ايشان جنگى عظيم درگرفت . در تاريخ ابن اعثم كوفى آورده كه در اثناء اين جنگ اشتر به ياران خود گفت : اين ابو الاعور كه معاويه به دو چنين مفاخرت و مباهات مىنمايد به من نماييد تا ببينم كه او چه كس است . گفتند : اينك بر آن بالا ايستاده بر اسبى بوز بر نشسته . اشتر مردى را از خدمتكاران خويشتن ، كه نام او سنان [ بن مالك نخعى ] بود ، گفت : برو بالا و ابو الاعور را بگوى كه اشتر ترا مىخواند تا ساعتى جنگ كنيم و در ميدان مردان مبارزت نماييم . سنان گفت : او را به مبارزت خويشتن خوانم يا به مبارزت تو ؟ اشتر گفت : اگر تو را به مبارزت او فرمايم تو با او بازتوانى كوشيد ؟ سنان گفت : چرا نتوانم ؟ أنا رجل و هو رجل - من مردم و او نيز مرد است . اشتر گفت : اى برادرزاده ! من همهوقت ترا دوست داشتهام و اين ساعت دوستتر مىدارم و مىدانم كه اگر ترا به مبارزت تمامى اين لشكر فرمايم تقصير نكنى و آثار پسنديده ظاهر سازى ، و ليكن ترا نمىفرمايم كه ابو الاعور را به مبارزت خويشتن خوانى . برو او را به مبارزت من خوان ، چه يمكن كه ابو الاعور در مبارزت كُفو طلب كند و تو به حمد اللّه اگر چه اهل كرم و مروّتى و شرف نسب و كرم حسب جمع دارى و ليكن مردى جوانى و گرم و سرد روزگار نچشيده و ابو الاعور مرديست موى سفيد كرده و تجربهء روزگار يافته . او را اگر به مبارزت خويشتن خوانى رغبت نمىنمايد ، مگر او را به مبارزت [ من ] خوانى . سنان گفت : فرمانبردارم . پس سنان بر بالاى پشتهاى كه ابو الاعور با فوجى سوار ايستاده بود رفته آواز داد كه من به رسالت مىآيم . سخن من بشنويد و مرا متعرّض مشويد . جواب داد كه : ايمن باش و سخنى كه دارى بگوى . سنان پيش ابو الاعور شد و گفت : اشتر مىگويد كه بيرون آى تا ساعتى در ميدان گرديم و يكديگر را در مبارزت بيازماييم . ابو الاعور چون سخن سنان بشنيد ساعتى خاموش شد . بعد از آن گفت : اشتر كه از غايت جهل و بىادبى مناقب و محاسن عثمان بن عفّان را به معايب و مساوى بدل كرده اظهار عداوت و دشمنى او نمود و خود را در سراى او انداخته او را به قتل رسانيد ، كفو من نباشد و من با چنين شخص مبارزت نمىكنم . سنان گفت : تو سخن خود گفتى . اين زمان جواب بشنو . ابو الاعور گفت : نمىشنوم . برو . بازگرد . سنان [ 57 الف ] بازگشت و آنچه از ابو الاعور شنيده بود تقرير نمود . اشتر بخنديد و گفت : ابو الاعور از ترس جان اين بهانهها مىآرد . عاقبة الامر اشتر با لشكر خود حمله بر لشكر ابو الاعور آورد و جنگ سختى در ميان دو لشكر در گرفت . چون شب درآمد همچنان جنگ